بهترین و بدترین بنده خدا...



روزی حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند درخواست نمود:

«بارالها! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.»

ندا آمد:

«صبح زود به درب ورودی شهر برو. اولین كسی كه از شهر خارج شد او بدترین بنده من است.»

حضرت موسی (ع) اول صبح روز بعد به درب ورودی شهر رفت.

پدری با فرزندش اولین نفری بودند كه از درب شهر خارج شدند.

حضرت موسی (ع) پیش خود گفت:

«بدبخت خبر ندارد بدترین خلق خداست!»

حضرت موسی (ع) پس از بازگشت رو به درگاه خداوند نمود و ضمن سپاس از اجابت خواسته اش ،

عرضه داشت كه:

«بارالها! حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.»

ندا آمد:


ادامه حرفهای اسمونی

برچسب ها:بهترین و بدترین بنده خدا، داستان، داستان کوتاه، حضرت موسی(ع)، اسمان ها، زمین، گناهان،
دنبالک ها:منبع،
[ شنبه 8 شهریور 1393 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ love of god ] [ star() ]